تبليغاتX
آواز مرگ

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


آواز مرگ

یه خلوت همیشگی

سلام بچه ها 

دلم واسه همتون تنگید اومدم که بمونم با یه کوله بار خبر خوش

فعلا بای

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت11:20توسط سعید | |

کاش شبی بیاید که من رنگ صبح را نبینم!..

از هیاهوی واژه ها خسته ام...

من سکوتم را

                 از اوراق سپید اموخته ام.

ایا سکوت

             روشن ترین واژه برای مرگ نیست؟

همیشه در خلوت

                     مرگ را مجسم دیده ام

آیا لحظهء مرگ

                 آرام ترین لحظهء زندگی نیست؟

تا چشم گشودم

از چشم زندگی افتادم!

شبی.شاید امشب

زیر نور یک واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را

                                  بر حواس پنجگانه ام

                                                                خال خواهم کوفت.

و هم زمان

پایین اخرین برگ خاطراتم

                                       خواهم نوشت:

                                                                 "پایان"

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت13:32توسط سعید | |

به دریا ها قسم که ظاهر دروغ می گوید...!

آه که چه سخت است باور این همه دروغ از این و آن...

این است باور من از رابطه ها...!

آخر٬آن روز که آخرین درخت دشت را هم سرما زد...

 و دیگر حتی نفس گرما نداشت٬

خورشیدی گرمایش را نثارم کرد که حتی فکرش هم با من غریبی میکرد...

و من در سپاسش...

چه بی رحمانه ابرها را بهانه ای برای ندیدنش کردم...!

دلگیرم از این دلِ تنگم

که بی گدار به آب زد و خود را حائل تنه ی پوسیده ای کرد که عاشق عمق است...!

دلگیرم که تا غافلش می شوم می خوابد و حقیقت را به رویا می فرو شد.

با عشوه ای می میرد و با بوسه ای از نو زاده می شود...!

گهگاهی می گیرد و به روی خود هم نمی آورد.

بی اجازه می رود آنجا که هیچ تمام می شود و پوچ نمایان...!

می داند هوا سرد است...

اما باز برهنه می دود سوی نوری که گمان می کند ستاره ایست..!

می داند شوخی تلخیست اما باز می خندد...

می داند که این درخت سیب ندارد اما بالا میرود...

می داند که تنهاست اما همیشه برای دو نفر جا می گیرد.

می نویسم برای آن که می دانم هرگز نمی خواند۰

کاش روزی بیاید که نقطه ای گذارم و دل مجنونم نگوید:

 سر خط...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت14:53توسط سعید | |

کاش بودیم: آن زمان کاری کنیم

از تو و طفلان تو یاری کنیم

کاش ما هم کربلایی می شدیم

در رکاب تو فدایی می شدیم

یا حسین غریب مادر توی ارباب دل من

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت20:53توسط سعید | |

بر خاک بخواب نازنین تختی نیست                آواره شدن حکایت سختی نیست

از پاکی اشکهای خود فهمیدم                   لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت12:34توسط سعید | |

درد من درد تپش های دل صحرا هاست
درد من درد تپش های دل دریاهاست
کاش صحرا کمی آبی بود
یا که دریا کمی خاکی بود


دلت وقتی که تنها شد

سرودی مهربانی با کدامین خسته خواهی خواند

و لبهایت کدامین تشنه را سیراب خواهد کرد

نگاهت را بچشمان چه کس از شوق

خواهی دوخت ؟

کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت

کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت

 کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی

      داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت     

   

مرد تجربه را کشف کرد و پول را اختراع کرد زن پول را کشف کرد و خريد را اختراع کرد ********************************************* از ان به بعد مرد چيزهاي بيشتري کشف کرد و اختراع کرد ولي زن همچنان مشغول خريد بود

دوره ارزانيست ... شرف اينجا ارزان ... تن عريان ارزان ... آبرو قيمت يک تکه نان ... و دروغ از همه چيز ارزانتر ... و چه تخفيفي خوردست ، قيمت هر انسان!!

 

برای اونیکه دل شکسته .....

تورابه دادگاه خواهندکشید ...
شاید به حبس ابد محکوم شوی .
جزییات جنایتت مشخص نیست اما اثر انگشتت رابرروی قلبی شکسته یافته اند


 

دستهايت تكيه گاهم بود و نيست/

 عشق تو پشت و پناهم بود و نيست/

 حيف! آن وقتي كه عاشق شد دلم/

چيز سبزي در نگاهم بود و نيست/

 عشق اين سرمايه بازار دل/

 آب اين روي سياهم بود و نيست/

 ياد آن ايام مشتاقي بخير/

عاشقي تنها گناهم بود و نيست

 

 اونيكه ميگفت جونش به جونت بنده

 حالا داره به گريه هات ميخنده  .....

  اوني كه مي گفت بدون تو ميميره

دروغ ميگه دلش جنس كويره

دروغ ميگه تو گوش نده به حرفاش

 نگو هنوز ميخواي بموني باهاش

 خيال نكن بدون اون ميميري

 بزار بره نباشه جون ميگيري

saze-darvish.blogfa.com


می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه


می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری

 
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم

 
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی


امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم


امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم


امشب می خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم
اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم


می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه


یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری


یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه
فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه

 
اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن
آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن


راستی دلت میآد بری بدون من بری سفر
بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر

 
اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم


حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه

 
ای کاش منم تو آسمون یه مرغ دریایی بودم
شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم


ای کاش بدونی چشمات و به صد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم


به آرزوهام می رسم اگر که تو پیشم باشی
اونوقت خوشبخت میشم مثل فرشته ها تو نقاشی


تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی مرگ گلهای مریمه

 
نگام کن و برام بگو بگوی می ری یا می مونی
بگو دوسم داری یا نه مرگ گلهای شمعدونی


نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت20:1توسط سعید | |

امسال سومین سالی هست که ما با هم هستیم دو سالی که مثل برق و باد گذشت اما من لحظه لحظه اش رو مزه مزه کردم و طعمش رو چشیدم

دو سالی که حتی یه بار یادم نمیاد واژه ای کاش رو بکار برده باشم و فکر کنم شاید اگه طور دیگه ای بود بهتر بود

دو سالی که حتی یک قدم به عقب برنگشتم و هیچوقت آرزوی برگشتن به سالهای قبل رو ندارم ، چون میدونم تو مسیر زندگی بهترین راهها رو انتخاب کردم و هیچوقت از کرده خودم پشیمون نبودم

 

دو سال رو با هم و در کنار هم گذروندیم با هم نفس کشیدیم، باهم تصمیم گرفتیم و با هم به آرزوهامون تحقق بخشیدیم

خدا رو شکر میکنم دو سال از زیباترین سالهای زندگیم رو در کنار دختری گذروندم که هم نفسم بود

 بهارم دوستت دارم

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت20:2توسط سعید | |

شب شده ساکته دوباره خونه

میگرده دل دنبال یک بهونه

میگرده باز گنجه ی خاطراتو

پی یه حرف ناب وعاشقونه

عکس توروباز میزاره روبروش

کهتاتهشب واسه توبخونه

دلم توالتهابه که چه جوری

قدرچشمای نازتوبدونه

توعصری که قحطی عطر یاسه

اما بجاش دوست دارم گرونه

کافیه اسمتویه جاببینم

تاحس شعرم بزنه جوونه

من نمیتونم بگم اندازشو

اینوفقط شاید خدابدونه

محاله که عشق مارو ندونن

بروسوال کن ازگلای پونه

اگه بخوان خیلی کم از توبگن

میگن همون که خیلی مهربونه؟

بیخبری توولی ازحال من

میندازم اینو گردن زمونه

چقدرحسودیم میشه وقتی همه

بهم میگن دل توپیش اونه؟

من خودموباز میزنم به اون راه

میگم بیارید واسه من نشونه

اما تاکی فریب بدم دلم رو

اون داره کلی آدرس ونشونه

مهم ولی تویی که اسم نازت

بامن یه جایی پشت آسمونه

اونانمیدونن ستاره هامون

دوتاس ولی توی یه کهکشونه

اینو بخون تادوباره بدونی

دیوونتم ،دیوونتم ،دیوونه

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت19:12توسط سعید | |

گره گشای 

پیرمردی مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسرو هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود

 این دوا میخواست و آن یک پزشک
این غذایش آه بود و آن سرشک

این عسل می خواست آن یک شوربا
این لحافش پاره بود آن یک قبا

روزها می رفت بر بازار و کوی
نان طلب می کرد و می برد آبروی

دست بر هر خودپرستی می گشود
تا پشیزی بر پشیزی می فزود

هر امیری را روان می شد ز پی
تا مگر پیراهنی بخشد به وی

شب به سوی خانه می آمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز سائل بود و شب بیماردار
روز از مردم شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت وز اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری می رفت حیران بر دری
رهنورد اما نه پایی نه سری

ناشمرده برزن و کویی نماند
دیگرش پای تکاپویی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام

 زد گره در دامن آن گندم فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری به فضل خویش دست
برگشایی هر گره کایام بست

چون کنم یا رب در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا

می خرید این گندم ار یک جای کس
هم عسل زان می خریدم هم عدس

آن عدس در شوربا می ریختم
وان عسل با آب می آمیختم

درد اگر باشد یکی دارو یکی است
جان فدای آن که درد او یکی است

 بس گره بگشوده ای از هر قبیل
این گره را نیز بگشا ای جلیل

این دعا می کرد و می پیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا نگاه

 دید گفتارش فساد انگیخته
وان گره بگشوده گندم ریخته

بانگ بر زد کای خدای دادگر
چون تو دانایی نمی داند مگر

 سالها نرد خدایی باختی
این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است ای خدای شهر و ده
فرقها بود این گره را زان گره

چون نمی بیند چو تو بیننده ای
کاین گره را برگشاید بنده ای

تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی بیختی
هم عسل هم شوربا را ریختی

 من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

 ابلهی کردم که گفتم ای خدای
گر توانی این گره را برگشای

 آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود

 من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آن هم غلط

الغرض برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت کای رب ودود
من چه دانستم تو را حکمت چه بود

هر بلایی کز تو آید رحمتی است
هر که را فقری دهی آن دولتی است

تو بسی ز اندیشه برتر بوده ای
هر چه فرمان است خود فرموده ای

زان به تاریکی گذاری بنده را 
تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر برگ و بندم زنند
تا که با لطف تو پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی باشد نصیب
هم سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمی دانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان
تا تو را دانم پناه بی کسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زان توست

زان به درها بردی این درویش تا
که بشناسد خدای خویش را

اندرین پستی قضایم زان فکند
 تا تو را جویم تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز
گر چه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال
تو کریمی ای خدای ذوالجلال

بر در دونان چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی ای خدای

گندمم را ریختی تا زر دهی

رشته ام بردی که تا گوهر دهی

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت18:47توسط سعید | |

   "من هم حق ندارم"

 

حق ندارد بهانه بگیرد دختری که عروسک ندارد

"نه ندارم!" پدر راست می گفت ،او به حرف پدر شک ندارد

-:"دخترم، خسته ام چند بخش است"،باز هم کفر بابا در آمد

او نمی فهمد این حرف ها را ،او که یک قلب کوچک ندارد

یاد روز نمایش که افتاد صورتش سرخ تر شد

-:"من بیایم ؟اجازه ؟اجازه؟"

-:" نه!  لباس تو پولک ندارد"

 رادیو ،قبض برق و اجاره ، "ماه لالا خورشید لالا"       

برق آمد و او خواب می دید،باز برنامه کودک ندارد

صبح فردا،خیابان،بهانه

-:" دختر بد ،تودیگر بزرگی

         لج نکن اَه ببین آن یکی هم مثل تو بادبادک ندارد"         

-:" شاید از او عروسک بگیرم باید این را بخواهد" ولی نه

توی گوشش یکی گفت :" مادر چند سال است که عینک ندارد

***

دخترم خسته ام چند بخش است ،ها هجی کن :" به قرآن ن- دارم"

نقطه.ای آسمان سه ساله،بی تو این جا چکاوک ندارد

لای لالا امید برادر،گریه! نه نه تو باید بخوابی

در مزار غریبی که دیگر،  شیشه های مشبک ندارد

این طرف پله های سیاست ،آن طرف پله های ریاست

و پدر که به من گفته حتا،:"پول یک نان سنگک ندارد"

باید او بشکند قلکش را تا برای پدر گل بگیرد

چند شب بعد که بابا آمد ،یادش آمد که قلک ندارد

عمه !بیدار هستی،عزیزم:گلای لالای لالای لالا

-:"حق ندارد بهانه بگیرد ،دختری که عروسک نه،... دارد"

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت17:24توسط سعید | |

گنجشك به خدا گفت: لانهءكوچكي داشتم آرامگاه خستگيم سرپناه بي كسيم بود.طوفان تو آن را از من گرفت.كجاي دنياي تو را گرفته بودم؟؟ خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود.تو خواب بودي.باد را گفتم لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پر گشودي!!! چه بسيار بلاها كه به واسطهء محبتم دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت17:31توسط سعید | |

دوستی
 
كاش دوستی ها مثل رابطه دست و چشم بود. وقتی دستت زخم می شه چشمت گریه میكنه و وقتی چشمت گریه می كنه دستت اشكشو پاك می كنه

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت14:44توسط سعید | |


می خوانمت چنان که شب خسته خواب را می جویمت چنان که لب تشنه اب را محو تو ام چنان که ستاره به چشم تو یا شبنم سپیده دمان افتاب را بی تابم انچنان که درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره خواب را بایسته ای چنان که تپیدن برای توست بایسته ای چنان که تپیدن برای دل یا انچنان که بال پریدن عقاب را حتی اگر نباشی می افرینمت چنان که التهاب بیابان سراب را ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی با چون تو پرسشی چه نیاز جواب را ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت14:18توسط سعید | |

بهارم

کاغذ سفيد تو دستام رو با قدرت فشردم.

مچاله شدنش رو تماشا کردم.

پشيمون شدم. 

بازش کردم.

خيلی سعی کردم تا صافش کنم.

اما کاغذ سفيد مثل روز اولش نشد !!!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت15:46توسط سعید | |



ـــــــــــ

ـــــــ

ــــ

قطره اشک...

چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره
چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که دلتنگ دیگریه
خواستم رو یادت خط بکشم
خواستم دیگه دلتنگت نباشم
از جام بلند شدم ، چراغهای اتاق رو روشن کردم ، سکوت رو شکستم ،اهنگ رو قطع
کردم و اشکهام رو پاک
اما
قطره ی اشک بعدی هم رو گونه هام سقوط کرد
تا بهم بفهمونه هنوزم دلتنگتم
                                         هنوزم دلتنگتم...

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت15:13توسط سعید | |

            

تو شبيه يه ترانه روي كاغذم نشستي

مث حرف سنگ و شيشه ، تو سكوتمو شكستي

تو مث يه آسموني ، واسه اين من زميني

توي اين همه دورنگي ، خوبيت اينه كه هميني

يه چيزي توي نگاته ، واسه اين هميشه آسي

من كه مي شناسمت اما ، گاهي وقتا ناشناسي

مهربون تر از سكوتي ، توي اين همه هياهو

خش خش وقت شكاري واسه رم دادن آهو

غم ها

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت15:6توسط سعید | |

               

دست عشق از دامن دل دور باد !

مي توان آيا به عشق دستور داد ؟

مي توان آيا به دريا حكم كرد؟

كه دلت را يادي از ساحل مباد ؟

موج را آيا مي توان فرمود : ايستت !

باد را فرمود : بايد ايستاد ؟

آنكه دستور زبان عشق را

بي گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي دانست تيغ تيز را

در كف مستي نمي بايست داد                             

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت15:3توسط سعید | |

                        


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت14:58توسط سعید | |

  خداااااااااااااا                                                                       

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

جایی که میری مردمی داره که می شکننت

 نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها

نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری،

قلب میزارم که جا بدی،

 اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت18:28توسط سعید | |

لالایی !

گفته بودی که زود بر می گردی...

آن قدر زود که هنوز ماهی ها بیدار نشده باشند

ومن سالهاست که کنار حوض خانه نشستم و برای ماهی ها لالایی می خوانم...!!!                                                                   

                                                       

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا  ميخنديم؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم؟؟؟؟....                                                                                                                                            


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت17:18توسط سعید | |

به امید چتر فردایت خیس بارانم امیدی بس دیرین که ایا خواهد رسید شاید او نیز خیس باران باشد نه او خود باران است در نهایت زیبایی .آسمانت خواهم بود تا از ثانیه های من بباری

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت19:35توسط سعید | |