|
کاش شبی بیاید که من رنگ صبح را نبینم!.. از هیاهوی واژه ها خسته ام... من سکوتم را از اوراق سپید اموخته ام. ایا سکوت روشن ترین واژه برای مرگ نیست؟ همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام آیا لحظهء مرگ آرام ترین لحظهء زندگی نیست؟ تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم! شبی.شاید امشب زیر نور یک واژه خواهم نشست نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت. و هم زمان پایین اخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت: "پایان"
به دریا ها قسم که ظاهر دروغ می گوید...! آه که چه سخت است باور این همه دروغ از این و آن... این است باور من از رابطه ها...! آخر٬آن روز که آخرین درخت دشت را هم سرما زد... و دیگر حتی نفس گرما نداشت٬ خورشیدی گرمایش را نثارم کرد که حتی فکرش هم با من غریبی میکرد... و من در سپاسش... چه بی رحمانه ابرها را بهانه ای برای ندیدنش کردم...! دلگیرم از این دلِ تنگم که بی گدار به آب زد و خود را حائل تنه ی پوسیده ای کرد که عاشق عمق است...! دلگیرم که تا غافلش می شوم می خوابد و حقیقت را به رویا می فرو شد. با عشوه ای می میرد و با بوسه ای از نو زاده می شود...! گهگاهی می گیرد و به روی خود هم نمی آورد. بی اجازه می رود آنجا که هیچ تمام می شود و پوچ نمایان...! می داند هوا سرد است... اما باز برهنه می دود سوی نوری که گمان می کند ستاره ایست..! می داند شوخی تلخیست اما باز می خندد... می داند که این درخت سیب ندارد اما بالا میرود... می داند که تنهاست اما همیشه برای دو نفر جا می گیرد. می نویسم برای آن که می دانم هرگز نمی خواند۰ کاش روزی بیاید که نقطه ای گذارم و دل مجنونم نگوید: سر خط...
کاش بودیم: آن زمان کاری کنیم از تو و طفلان تو یاری کنیم کاش ما هم کربلایی می شدیم در رکاب تو فدایی می شدیم یا حسین غریب مادر توی ارباب دل من
از پاکی اشکهای خود فهمیدم لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
درد من درد تپش های دل صحرا هاست کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت مرد تجربه را کشف کرد و پول را اختراع کرد زن پول را کشف کرد و خريد را اختراع کرد ********************************************* از ان به بعد مرد چيزهاي بيشتري کشف کرد و اختراع کرد ولي زن همچنان مشغول خريد بود دوره ارزانيست ... شرف اينجا ارزان ... تن عريان ارزان ... آبرو قيمت يک تکه نان ... و دروغ از همه چيز ارزانتر ... و چه تخفيفي خوردست ، قيمت هر انسان!! برای اونیکه دل شکسته ..... تورابه دادگاه خواهندکشید ... دستهايت تكيه گاهم بود و نيست/ عشق تو پشت و پناهم بود و نيست/ حيف! آن وقتي كه عاشق شد دلم/ چيز سبزي در نگاهم بود و نيست/ عشق اين سرمايه بازار دل/ آب اين روي سياهم بود و نيست/ ياد آن ايام مشتاقي بخير/ عاشقي تنها گناهم بود و نيست اونيكه ميگفت جونش به جونت بنده حالا داره به گريه هات ميخنده ..... اوني كه مي گفت بدون تو ميميره دروغ ميگه دلش جنس كويره دروغ ميگه تو گوش نده به حرفاش نگو هنوز ميخواي بموني باهاش خيال نكن بدون اون ميميري بزار بره نباشه جون ميگيري من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
امسال سومین سالی هست که ما با هم هستیم دو سالی که مثل برق و باد گذشت اما من لحظه لحظه اش رو مزه مزه کردم و طعمش رو چشیدم
دو سالی که حتی یه بار یادم نمیاد واژه ای کاش رو بکار برده باشم و فکر کنم شاید اگه طور دیگه ای بود بهتر بود دو سالی که حتی یک قدم به عقب برنگشتم و هیچوقت آرزوی برگشتن به سالهای قبل رو ندارم ، چون میدونم تو مسیر زندگی بهترین راهها رو انتخاب کردم و هیچوقت از کرده خودم پشیمون نبودم دو سال رو با هم و در کنار هم گذروندیم با هم نفس کشیدیم، باهم تصمیم گرفتیم و با هم به آرزوهامون تحقق بخشیدیم خدا رو شکر میکنم دو سال از زیباترین سالهای زندگیم رو در کنار دختری گذروندم که هم نفسم بود
شب شده ساکته دوباره خونه میگرده دل دنبال یک بهونه میگرده باز گنجه ی خاطراتو پی یه حرف ناب وعاشقونه عکس توروباز میزاره روبروش کهتاتهشب واسه توبخونه دلم توالتهابه که چه جوری قدرچشمای نازتوبدونه توعصری که قحطی عطر یاسه اما بجاش دوست دارم گرونه کافیه اسمتویه جاببینم تاحس شعرم بزنه جوونه من نمیتونم بگم اندازشو اینوفقط شاید خدابدونه محاله که عشق مارو ندونن بروسوال کن ازگلای پونه اگه بخوان خیلی کم از توبگن میگن همون که خیلی مهربونه؟ بیخبری توولی ازحال من میندازم اینو گردن زمونه چقدرحسودیم میشه وقتی همه بهم میگن دل توپیش اونه؟ من خودموباز میزنم به اون راه میگم بیارید واسه من نشونه اما تاکی فریب بدم دلم رو اون داره کلی آدرس ونشونه مهم ولی تویی که اسم نازت بامن یه جایی پشت آسمونه اونانمیدونن ستاره هامون دوتاس ولی توی یه کهکشونه اینو بخون تادوباره بدونی دیوونتم ،دیوونتم ،دیوونه
گره گشای هم پسرو هم دخترش بیمار بود این دوا میخواست و آن یک پزشک این عسل می خواست آن یک شوربا روزها می رفت بر بازار و کوی دست بر هر خودپرستی می گشود هر امیری را روان می شد ز پی شب به سوی خانه می آمد زبون روز سائل بود و شب بیماردار صبحگاهی رفت وز اهل کرم از دری می رفت حیران بر دری ناشمرده برزن و کویی نماند درهمی در دست و در دامن نداشت رفت سوی آسیا هنگام شام زد گره در دامن آن گندم فقیر گر تو پیش آری به فضل خویش دست چون کنم یا رب در این فصل شتا می خرید این گندم ار یک جای کس آن عدس در شوربا می ریختم درد اگر باشد یکی دارو یکی است بس گره بگشوده ای از هر قبیل این دعا می کرد و می پیمود راه دید گفتارش فساد انگیخته سالها نرد خدایی باختی این چه کار است ای خدای شهر و ده چون نمی بیند چو تو بیننده ای تا که بر دست تو دادم کار را هر چه در غربال دیدی بیختی من تو را کی گفتم ای یار عزیز ابلهی کردم که گفتم ای خدای آن گره را چون نیارستی گشود من خداوندی ندیدم زین نمط چون برای جستجو خم کرد سر سجده کرد و گفت کای رب ودود هر بلایی کز تو آید رحمتی است تو بسی ز اندیشه برتر بوده ای زان به تاریکی گذاری بنده را تیشه زان بر هر برگ و بندم زنند گر کسی را از تو دردی باشد نصیب هر که مسکین و پریشان تو بود رزق زان معنی ندادندم خسان ناتوانی زان دهی بر تندرست زان به درها بردی این درویش تا اندرین پستی قضایم زان فکند من به مردم داشتم روی نیاز من بسی دیدم خداوندان مال بر در دونان چو افتادم ز پای گندمم را ریختی تا زر دهی رشته ام بردی که تا گوهر دهی
"من هم حق ندارم"
حق ندارد بهانه بگیرد دختری که عروسک ندارد "نه ندارم!" پدر راست می گفت ،او به حرف پدر شک ندارد -:"دخترم، خسته ام چند بخش است"،باز هم کفر بابا در آمد او نمی فهمد این حرف ها را ،او که یک قلب کوچک ندارد یاد روز نمایش که افتاد صورتش سرخ تر شد -:"من بیایم ؟اجازه ؟اجازه؟" -:" نه! لباس تو پولک ندارد" رادیو ،قبض برق و اجاره ، "ماه لالا خورشید لالا" برق آمد و او خواب می دید،باز برنامه کودک ندارد صبح فردا،خیابان،بهانه -:" دختر بد ،تودیگر بزرگی لج نکن اَه ببین آن یکی هم مثل تو بادبادک ندارد" -:" شاید از او عروسک بگیرم باید این را بخواهد" ولی نه توی گوشش یکی گفت :" مادر چند سال است که عینک ندارد *** دخترم خسته ام چند بخش است ،ها هجی کن :" به قرآن ن- دارم" نقطه.ای آسمان سه ساله،بی تو این جا چکاوک ندارد لای لالا امید برادر،گریه! نه نه تو باید بخوابی در مزار غریبی که دیگر، شیشه های مشبک ندارد این طرف پله های سیاست ،آن طرف پله های ریاست و پدر که به من گفته حتا،:"پول یک نان سنگک ندارد" باید او بشکند قلکش را تا برای پدر گل بگیرد چند شب بعد که بابا آمد ،یادش آمد که قلک ندارد عمه !بیدار هستی،عزیزم:گلای لالای لالای لالا -:"حق ندارد بهانه بگیرد ،دختری که عروسک نه،... دارد"
گنجشك به خدا گفت: لانهءكوچكي داشتم آرامگاه خستگيم سرپناه بي كسيم بود.طوفان تو آن را از من گرفت.كجاي دنياي تو را گرفته بودم؟؟ خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود.تو خواب بودي.باد را گفتم لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پر گشودي!!! چه بسيار بلاها كه به واسطهء محبتم دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي
بهارم کاغذ سفيد تو دستام رو با قدرت فشردم. مچاله شدنش رو تماشا کردم. پشيمون شدم. بازش کردم. خيلی سعی کردم تا صافش کنم. اما کاغذ سفيد مثل روز اولش نشد !!!
چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو
تو شبيه يه ترانه روي كاغذم نشستي مث حرف سنگ و شيشه ، تو سكوتمو شكستي تو مث يه آسموني ، واسه اين من زميني توي اين همه دورنگي ، خوبيت اينه كه هميني يه چيزي توي نگاته ، واسه اين هميشه آسي من كه مي شناسمت اما ، گاهي وقتا ناشناسي مهربون تر از سكوتي ، توي اين همه هياهو خش خش وقت شكاري واسه رم دادن آهو
دست عشق از دامن دل دور باد ! مي توان آيا به عشق دستور داد ؟ مي توان آيا به دريا حكم كرد؟ كه دلت را يادي از ساحل مباد ؟ موج را آيا مي توان فرمود : ايستت ! باد را فرمود : بايد ايستاد ؟ آنكه دستور زبان عشق را بي گزاره در نهاد ما نهاد خوب مي دانست تيغ تيز را در كف مستي نمي بايست داد
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟ جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم
لالایی ! گفته بودی که زود بر می گردی...
آن قدر زود که هنوز ماهی ها بیدار نشده باشند ومن سالهاست که کنار حوض خانه نشستم و برای ماهی ها لالایی می خوانم...!!!
به امید چتر فردایت خیس بارانم امیدی بس دیرین که ایا خواهد رسید شاید او نیز خیس باران باشد نه او خود باران است در نهایت زیبایی .آسمانت خواهم بود تا از ثانیه های من بباری
|
About
هفته چهارم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته چهارم شهریور 1387 Links
elahe |